شرح ماجرای دونده 47.5 کیلویی
وقتی برگشتم با گروه دوستای دوچرخه سوارم قرار شد بریم به یه منطقه بکر نزدیکای دیلمان و تو این ۳ هفته دوچرخه سواری تا گاهی روزی ۵۰ کیلومتر /پیاده روی تا روزی ۱۰ کیلومتر و کوه پیمایی و چادر زدن و دویدن بازی /کالری سوزی چند برابر
خستگی خیلی خفن و دلچسب به همراه خواب بینهایت شیرین
و هوای بسیار سرد ولی عالی و بارون و مه و خیس شدن و...
غذا هم خرما و شیر بیشتر از همه چی دیگه میخوردم
چون استرس نداشتم و ترازو هم دم دستم نبود ازاد و رها فقط در لحظه زندگی میکردم به نظرم این بیشترین کمک روبهم کرد تا وزنم پایین بیاد و البته نبود شکلات چون در دو روز اول ۲ کیلو شکلات رو تا ته خوردم
الان که برگشتم دلم برای همه چی لک زده قر هم میدم تا افسرده نشم![]()
![]()
ولی نگران برگشت وزنم هم هستم اخه شکمو بودنم و طرز تغذیه اشتباهم رو هنوز دارم هنوز هم تا قوطی شیرینی یا اجیل یا هر خوراکی رو تا اخرش تموم نکنم دست وردار نیستم و اینکه نکنه بدنم به اون همه ورزش عادت کرده باشه و حالا با کم شدنش دوباره وزنم برگرده استرس و مشغله کار و زندگی هم که همیشه ازش فراری بودم هم هست
اما همچنان قر خواهم داد تو چی ؟نبینم ساکت نشستی اماشالله ایوللللللللللللللللل
پ.ن دیوانه
در راه هم کلی از افراد ما را دیوانه خطاب کردند
پ.ن ۲ عکس برای شیمای گلم
58؟ یعنی چه؟
احتمالا همه اش ماهیچه اس ![]()
اگه برسم عکس های سفرم رو هم میزارم
بعدا نوشت :کلی عکس اپلود کرده بودم نمیدونم چرا پریده؟![]()
عکس1
پ.ن کسی هست رمز بخواد