چرچيل
*****************************************************
سزای همنشینی با خر ...
یکی بود یکی نبود،غیر از خدا هیچ کس نبود.
در یک چمنزاری خرها و زنبورها زندگی می کردند.روزی از روزها خری برای خوردن علف به چمنزار می آید و مشغول خوردن می شود.از قضا گل کوچکی را که زنبوری در بین گل های کوچکش مشغول مکیدن شیره بود،می کند و زنبور بیچاره که خود را بین دندان های خر اسیر و مردنی می بیند،زبان خر را نیش می زند و تا خر دهان باز می کند او نیز از لای دندان هایش بیرون می پرد.خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد می کرد،عر عر کنان و عربده کشان زنبور را دنبال می کند. زنبور به کندویشان پناه می برد.
به صدای عربده خر،ملکه زنبورها از کندو بیرون می آید و حال و قضیه را می پرسد.خر می گوید:زنبور خاطی شما زبانم را نیش زده است، باید او را بکشم.ملکه زنبورها به سربازهایش دستور می دهد که زنبور خاطی را گرفته و پیش او بیاورند.
سربازها زنبور خاطی را پیش ملکه زنبورها می برند و طفلکی زنبور شرح می دهد که برای نجات جانش از زیر دندان های خر مجبور به نیش زدن زبانش شده است و کارش از روی دشمنی و عمد نبوده است.
ملکه زنبورها وقتی حقیقت را می فهمد،از خر عذر خواهی می کند و می گوید:
شما بفرمايید من این زنبور را مجازات می کنم.خر قبول نمی کند و عربده و عرعرش گوش فلک را کر می کند که نخیر این زنبور زبانم را نیش زده است و باید او را بکشم. ملکه زنبورها ناچار حکم اعدام زنبور را صادر می کند.زنبور با آه و زاری می گوید:
قربان من برای دفاع از جان خودم زبان خر را نیش زدم . آیا حکم اعدام برایم عادلانه است؟
ملکه با تاسف فراوان می گوید:می دانم که مرگ حق تو نیست ؛
اما گناه تو اين است كه با خر جماعت طرف شدی که زبان نمی فهمند و سزای کسی که با خر طرف شود ،همین است.
منبع: ابوالقاسم مودودی